قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

172

تاريخ نگارستان ( فارسى )

نظم : شراب ناب هميريخت بر دل تيره * شب دراز بآواز بربط و طنبور نشسته با بت سيمين عذار شيرين‌لب * نهاده منقل و نقل و كباب و شمع و بخور مشهور است كه در آن اوقات جمعى از ارباب حاجات بر درگاه او جمع شده هيچ آفريدهء به حال ايشان نميپرداخت و آنجماعت بموجب جارى شكارى مدهوش و شيدا مانده روزى در آن باب بوزير شكايت بينهايت كردند وزير گفت مرا معذور داريد كه سلطان فرموده پيرايهء چند جهت زنان مطربه ترتيب كنم و تا آنها را نسازم به كار ديگر نپردازم بيت : دانى چرا نشاط جهان خنده آورد * يعنى كه جاى خنده بود در جهان نشاط و در خلال آن احوال منهيان خبر آوردند كه سونتاى بهادر و جته نويان با سى هزار سوار بهادر جان‌سوز عالم تاز نظم : همه سپر تن و شمشير دست و تير انگشت * همه سپه‌شكن و ديوبند و پيل شكار بسان دريا ليكن بحمله صاعقه فعل * كه ديده هرگز درياى صاعقه كردار اينك رسيدند نزديك بود كه از شدت صلابت آنخبر وحشت اثر قوايم بنيان وجود سلطان از جيحون گذشته از هم فروريزد . مصراع : از صدمهء آن ز هم فروريزد كوه لاجرم در دم كوس ارتحال فروكوفته بر سبيل استعجال متوجه عراق گرديد و مغولان او را تعاقب كرده ميدوانيدند . [ 315 - نقل عطاء الملك از محمد خوارزمشاه ] 315 حكايت خواجه جلال الدين عطاء الملك جوينى مؤلف تاريخ جهانگشا از پدر خود كه در آنوقت در سلك مخصوصان سلطان انتظام داشته نقل مىكند كه وى روزى در اثناى فرار بر پشتهء فرود آمده من همراه اردو ميگذشتم مرا طلب فرمود پيش رفته سلام كردم دست بمحاسن خود فرود آورده چون تمام سفيد شده بود آهى از جگر كشيده گفت بيت : چنان فرسوده شد مسكين تن از غم * كه گردم برزنم ميريزد از هم اى جوينى هيچ ديدى كه روزگار چه كرد و بخت تيره چه پيش ما آورد ؟ جوانى را به پيرى و صحت به مرض مبدل گردانيد بيت : جوانى شد و زندگانى نماند * جهان گو ممان چون جوانى نماند دريغ از صبح شيب كه از شب شباب دميد و قافلهء حيات رخت هستى بسر منزل فنا كشيد بيت : سفيد شد چو درخت شكوفه‌دار سرم * وز آن شكوفه همين ميوهء غمست برم